معرفی کتاب

درخواست حذف این مطلب

میرا

نوشته : کریستف فرانک

ترجمه : لیلی گلستان


تکه هایی از کتاب :

- دوست ندارید حرف بزنید ؟؟

- تا با کی باشد ؟

- اگر خوب فهمیده باشم ، به نظر شما ارزش گفتگو بستگی دارد به شخصی که با او گفتگو می شود.

- بله

لحظه ای فکر کرد.

- دوست دارید با میرا حرف بزنید ؟

- بله .



پرسید :

- آیا میدانید چرا هنوز درمان نشده اید؟

- نه.

- بخاطر میرا . ما باید بیش از همه او را از مغزتان خارج کنیم ، میرا را نمی گویم ، بلکه مقصودم از بین بردن ارزشی است که او نزد شما دارد .


پ.ن :

- اگر کتاب های جُرج اُورول مثل ۱۹۸۴ یا مزرعه ی حیوانات رو خونده باشید و اون سبک رو بپسندید ، از میرا هم خوشتون خواهد آمد.

در غیر اینصورت ، خواندن این کتاب رو پیشنهاد نمیکنم.

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

درخواست حذف این مطلب

می گویند روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.

  

شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من فراهم نموده ای؟


مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو خوار هستی؟!


شمس پاسخ داد: بلی!


مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!


ـ حال که فهمیدی برای من مهیا کن.


ـ در این موقع شب، از کجا گیر بیاورم؟!


ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.


– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.


– پس خودت برو و یداری کن.


- در این شهر همه مرا می شناسند، چگونه به محله ی نصاری نشین بروم و ب م؟!


ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله ی راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون نه می توانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.


مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد قه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان می کند و به سمت محله ی نصاری نشین راه می افتد.


تا قبل از ورود او به محله ی مذکور ی نسبت به مولوی کنجکاوی نمی کرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت د و به تعقیب وی پرداختند.


آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای یداری کرد و پس از پنهان نمودن آن، از میکده خارج شد.


هنوز از محله ی یان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانانِ نِ آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می د رسید.


در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام به او اقتدا می کنید به محله ی نصاری نشین رفته و یداری نموده است.


آن مرد این را گفت و قه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد!


مرد ادامه داد: این منافق که ادعای زُهد می کند و به او اقتدا می کنید، اکنون یداری نموده و با خود به خانه می برد!


سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش کوفت که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.


زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا د که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده د که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.


در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: ای مردم بی حیا! شرم نمی کنید که به مردی متدین و فقیه تهمت خواری میزنید؟ این شیشه که می بینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول می کند.


رقیب مولوی فریاد زد: این سرکه نیست بلکه است.


شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم ازجمله آن رقیب، قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.


رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.


آن گاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مرا مجبور کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟


شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست. تو فکر می کردی که احترامِ یک مشت عوام برای تو سرمایه ای ست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند.


این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.


دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ


دانی که پس از مرگ چه ماند باقی؟

عشق است و محبت است و باقی همه هیچ


برگرفته از کتاب "ملت عشق"

یلدا جان

درخواست حذف این مطلب

یلدا جان

دخترِ زیبای پاییز

تو عاشقی و دست خودت نیست

بین ماندن و نماندن گیر کرده ای

و اینگونه ثانیه ها را به بازی گرفته ای

شصت ثانیه بیشتر وقت تلف

بین پاییز و زمستان تو را سردرگم کرده

شصت ثانیه بیشتر 

که برای مرور خاطرات و کشتن یک عشق کافیست

یلدا جان 

تو دل پاییز را همرنگ سرخی دانه های انار خون کرده ای...

و در آ  

تو خواهی رفت 

و به معشوقه ی دل سردت، 

دل خواهی بست

یلدا جان تو عاشقی و دست خودت نیست...

معرفی کتاب

درخواست حذف این مطلب

میرا

نوشته : کریستف فرانک

ترجمه : لیلی گلستان


تکه هایی از کتاب :

- دوست ندارید حرف بزنید ؟؟

- تا با کی باشد ؟

- اگر خوب فهمیده باشم ، به نظر شنا ارزش گفتگو بستگی دارد به شخصی که با او گفتگو می شود.

- بله

لحظه ای فکر کرد.

- دوست دارید با میرا حرف بزنید ؟

- بله .



پرسید :

- آیا میدانید چرا هنوز درمان نشده اید؟

- نه.

- بخاطر میرا . ماباید بیش از همه او ل از مغزتان خارج کنیم ، میرا را نمی گویم ، بلکه مقصودم از بین بردن ارزشی است که او نزد شما دارد .


پ.ن :

- اگر کتاب های جُرج اُورول مثل ۱۹۸۴ یا مزرعه ی حیوانات رو خونده باشید و اون سبک رو بپسندید ، از میرا هم خوشتون خواهد آمد.

در غیر اینصورت ، خواندن این کتاب رو پیشنهاد نمیکنم.

تو را در روزگاری دوست دارم ...

درخواست حذف این مطلب

نه معماری بلند آوازه ام 
نه پیکره تراشی از روزگار رنسانس
نه آشنای دیرینه مرمر .
اما می خواهم بدانی 
تن زیبای تو را چگونه ساخته ام
و با گل و ستاره و شعر آراسته ام 
و با ظرافت خط کوفی .
نمی خواهم 
توانایی ام را در بازسرایی تو به رخ بکشم
و در چاپ دوباره ات
و در نقطه گذاری ات از الف تا ی .
که عادت ندارم 
از کتاب های تازه ام سخن بگویم 
و از زنی 
که افتخار عشق اش را داشته ام 
و افتخار تالیفش را 
ـ از فرق سر تا پنجه پا ـ
که چنین کاری 
شایسته تاریخ شعرم نیست 
و نه شایسته دلبر.

نمی خواهم شماره کنم 
خال هایی را 
که بر نقره شانه ات کاشته ام
چراغانی را
که در خیابان چشمانت آویخته ام
ماهیانی را 
که در خلیج های تو پرورده ام 
ستارگانی را
که لای پیراهنت یافته ام
یا کبوترانی را
که میان ات پنهان ساخته ام.
که چنین کاری
شایسته ی غرور من نیست
و کبریای تو. 

بانوی من !
رسوایی زیبایم !
که با تو خوشبو می شوم.
تو شعری شکوهمندی
که آرزو می کنم
امضای من در پای تو باشد 
و سِحر بیانی
که طلا و لاجوردش می چکد.
مگر می توانم
در میدان های شعر فریاد نزنم :
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم.
مگر می توانم
خورشید را در کشوهایم نگه دارم
مگر می شود
با تو در پارکی قدم بزنم
و ها
کشف نکنند که تو دلدار منی .

بانوی من !
شعر آبرویم را برده است 
و واژگان رسوایت ساخته اند 
من مردی هستم
که جز عشقم را نمی پوشم
و تو زنی که جز لطافتت را .
پس کجا برویم دلبرم؟
و نشان عشق را چه سان بر بیاویزیم؟
و عید والنتین قدیس را چه سان جشن بگیریم؟
در روزگاری که عشق را نمی شناسد .

بانوی من !
آرزو دارم
در روزگاری دیگری دوستت می داشتم.
روزگاری مهربان تر، شاعرانه تر 
روزگاری که
شمیم کتاب، شمیم یاسمن
و شمیم را
بیشتر حس می کرد .

آرزو می  
که دوستت می داشتم
در روزگاری که
شمع حاکم بود و هیزم
و بادبزن های ساخت اسپانیا
و نامه های نوشته با پر
و پیراهن های تافته ی رنگارنگ.
نه در روزگار موسیقی دیسکو
و ماشین های فراری
و شلوارهای جین چل تکه.

آرزو می  
تو را در روزگار دیگری می دیدم 
روزگاری که گنجشکان حاکم بودند 
آهوان، پلیکان ها یا پریان دریایی .
نقاشان، موسیقی دان ها، شاعران،
عاشقان، ک ن و یا دیوانه ها.

آرزو می  
که تو از آنِ من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود 
بر شعر، بر نی و بر لطافت ن.
اما
افسوس دیر رسیده ایم 
ما گل عشق را می کاویم 
در روزگاری 
که عشق را نمی شناسد.


- نزار قبانی 

ترجمه ی موسی بیدج

۹۷۰۴۳۱

درخواست حذف این مطلب

روز افتضاح کاری 

با ز له ای که همین الان اومد و خونه رو لرزوند تکمیل شد !

شدتش به شدت ز له ای که به س ل ذهاب آسیب زد نبود

ولی شدید بود 

۹۷۰۳۲۳

درخواست حذف این مطلب

دیروز مطابق احوالات این چند وقت

زنگ زدم به یکی از دوستانم که توی کار دلار هستش.

قیمت گرفتم.

و با نرخ هایی که قبلا ازش میگرفتم 

تحلیلی درمورد آینده دلار انجام میدم برای خودم !

قیمت رو پرسیدم

ساعت حدودا ۱۱ بود

گفت : ۶۷۵۰ تومان

چند کلامی رد و بدل کردیم

خداحافظی و تمام.

رییس از کنارم رد شد

گفت قیمت چنده ؟ 

بهش گفتم ۶۷۵۰

ساعت ۱۱:۱۰  رییس گفت  ۲ هزارتا میخوام 

زنگ زدم به دوستم 

گفت ۶۸۵۰  !!!!!!!!!!

به رییس گفتم ، گفت نمیخوام بیخیالش.

به دوسه جا زنگ زد 

برگشت گفت میخوام

عیبی نداره با ۶۸۵۰ دوهزارتا برام ب از دوستت.

زنگ زدم به دوستم

ساعت ۱۱:۲۵ دقیقه لود

دوستم گفت ۶۹۳۰ و ۶۹۴۰ میفروشن !!!!!!!!!

چی باید گفت آیا ؟؟؟

لطفا به دلخوشی دیگران گیر ندهید

درخواست حذف این مطلب

سالها گذشت تا من فهمیدم ؛

آدمها احتیاج دارن سفر برن. 

احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن 

و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه...

یکی از ﻫﻴﺎت حسین لذت میبره 

یکی از مهمونی رفتن. 

یکی تو سفر مکه اقناع میشه 

یکی تو سفر تایلند.

اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.

سالها گذشت تا من فهمیدم 

نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم! 

چون آدمها با همین دلخوشی ها 

سختی های زندگی رو تحمل میکنن.

لطفا به دلخوشی دیگران گیر ندهید...

بدرود اردی بهشت...

درخواست حذف این مطلب

دارد تمام می شود

اردیبهشتی که 

بوی ناب باران و شکوفه میداد...

که با همه ی ماه ها فرق داشت ،

ما می مانیم و ;

خیابان هایی که ،

دلشان برای مهربانیِ ابرهای بهاری ، تنگ می شود .

برای نازدانه ی دل نازک فصل ها !

که صدایِ هق هق شبانه اش

توی گوشِ کوچه های شهر

تا همیشه خواهد ماند .

اردیبهشت تمام می شود ،

و این خیابان ها ،

تا رسیدن پاییز

بغض گلوگیرشان را

با دو جرعه آفتاب 

قورت خواهند داد...

چیزی گفتی ؟

درخواست حذف این مطلب

می شود وقتی دارم یواشکی

توی جیب پیراهنت دنبال حواسم می گردم

بی هوا ببوسی مرا !

ضعف کنم بروی برایم آب بیاوری،

بگویم اول خودت کمی بچش!

بگویی چرا؟

بگویم آب قند لازمم!

می شود هر کدام از کشوهای میزم را باز می کنم

ببینم نشسته ای و ناخن هایت را لاک می زنی!

می شود وسط یکی از عاشقانه هایم

دراز بکشی و بگویی 

چهار دیواری اختیاری!

می شود نیمه شب بیدارم کنی و بگویی

یک بوسه بد ار بودی وقت تسویه حساب است!؟

می شود!؟

شک نکن!

کار سختی نیست...

کافیست همان جا که هستی 

و این جملات را می خوانی

چشم هایت ببندی و دلت را هوایی کنی!

کافی ست زیر لب بگویی دوستم داری تا ببینی

دستم توی جیبت دنبال یک حواس گم شده می گردد!

ببینمت...

چیزی گفتی عزیزم؟

از طلا بودن پشیمان گشته ام

درخواست حذف این مطلب

آخه خدا

واقعا کَرَمت رو شکر

موندم تو کارِت

چرا هرچی سنگه ، واسه پای منه؟

چرا هرچی امتحان داری از من میگیری؟

چرا هرچی سوال بی جوابه رو از من میپرسی؟

آخه قربونت

ما نخوایم امتحان بدیم

بخوایم رفوزه باشیم

بخوایم سوالات رو بی جواب تحویل بدیم 

تا دیگه امتحان نگیری

قبول میکنی ؟

اول میخواستم اینجا ننویسم اینا رو

میخواستم یه جا بنویسم که خودت بخونی و خودم.

ولی نه

اینجا نوشتم

نوشتم که بقیه هم بخونن

خیلیا اینجا رو میخونن

خیلیا میدونن که من کارمند بانکم

ولی فقط همین رو میدونن.

یه روز که میگرن داشتم و خیلی حالم بد بود

دوستی کنارم نشسته بود و از دنیا و آ ت میگفت !

گفتم بهش میدونی اگه اون دنیا خدا ازم بپرسه

زندگی خود را چگونه گذر  

چی بهش میگم ؟

میگم با میگرن

با استرس

با اعصاب خورد از ...

د لامصب این ژن خوبا رو گذاشتی که چی رو ثابت کنی

یا ما رو نمی آفریدی 

یا اینا رو 

همه چیت پارتی بازی

خودتم خوب میدونی

خدای خیلی بزرگ 

واسه ی اتفاقی که امروز افتاد 

خیلی بهم بد اری

خیلی


ازطلا بودن پشیمان گشته ام

مرحمت فرموده ما را مس کنید ...

پدر روزت مبارک

درخواست حذف این مطلب

کاش آنقدر خوب باشم که 

سرت را بالا بگیرى و 

همینطور که به من اشاره میکنى با افتخار بگویى؛

او فرزندِ من است!

باید پدر باشى 

تا بفهمى چه لذتى دارد 

پُز فرزند را دادن!


روزت مبارک مرد

اردی بهشت

درخواست حذف این مطلب

بوی اردیبهشت می آید در این حوالی...

بوی لوس ترین دختر بهار...

که لای موهای فرخوردهی مایی رنگش 

عطر شکوفه های گیلاس است و 

از چشمهای سبزش شیطنت میبارد...

خلاصه که آب و جارو کنید راه را برایش...

این دخترک لوس بهاری 

دلش به نازکی شیشه و قهرش 

به سختی ص ه هاست...

حس هوایش را داشته باشید...

تا میتوانید عاشقش باشید و 

بوسه جش کنید و دل به دلش بدهید...

سنگ تمام بگذارید ها...

نبینم یک وقت اخم کند 

این دخترک لوس چشم سبز بهار...

دوست

درخواست حذف این مطلب

مثلِ چای با عطرِ هل،

وسطِ سرمای زمستان.

مثلِ آرامشِ آغوشش،

در اوجِ تشویش.

مثلِ عطرِ یک آشنا،

در غریب ترین نقطه جهان.

مثلِ خنکایِ نفس هایش

رویِ پیشانیِ داغِ تبدارت.

مثلِ پنج دقیقه خوابِ صبح،

میچسبد به جان..

یکی که اسمش ،

بی هیچ قید و شرطی "رفیق" است ،

در این قطحیِ واژه یِ "دوست"...!

جای خالی

درخواست حذف این مطلب
آدم در روز کلی کلمه می شنود. 
بعضی کلمه ها آبادت می کنند 
و بعضی اب. 
بعضی کلمه ها ت دارند، 
بعضی ها هم شخصیت دارند. 
مونث اند و لطیف یا مذکر و خشن. 
کلمه ها وزن و مزه هم دارند. 
وزن بعضی هایشان زیاد است و مزه ی بعضی هایشان تلخ. بعضی هایشان قلع و قمع می کنند، 
بعضی هایشان نوازش. 
شنیدن جمله ی «جای طرف خالی! » ، 
همیشه غمگینم می کند. 
یادآوری می کند یکی باید باشد و نیست. 
حس می کنم جای های خالی دلم زیاد شده.
نفسم را بیرون می دهم و می گویم: 
«جای خالی بعضی آدم ها با هیچ چیز پر نمی شود.»

دی

درخواست حذف این مطلب

و "دی"

تنها دو حرفی سال 

میان دو جین ماه است ...

مثل  "تو"

که دو حرفی ترین بیت

میان هزار غزلی ...

یک جور دیگر

درخواست حذف این مطلب

گاهی هم قشنگ حرف بزنیم!

کمی قشنگ تر…

بگوییم «می دانی؟ توی پوست خودش نمی گنجید!»

و از دوست مان بگوییم که خوشحال بوده است. 

فقط خوش حال بوده ها ، 

اما ما این جور می گوییم که حال خودمان هم خوش بشود.

در وصف حالی که داشته ایم بگوییم : طربناک!

در وصف جایی که بوده ایم بگوییم : فرح بخش!

بگوییم برگ ها به درآمدند.

بگوییم آسمان بازی اش گرفته بود.

بگوییم باران داشت گونه هامان را نوازش می کرد.

بگوییم دلم برایت رفت…

بگوییم دردت به جانم!

بگوییم دوستت دارم!

یک جور بگوییم دوستت دارم 

که قشنگ ترین دوستت دارم دنیا باشد…


- حسین وحدانی


۹۶۰۹۲۱

درخواست حذف این مطلب

دیروز امتحان داخلی بانک بود.

امتحان از راه دور.

خب جزوه هم که pdf و ...

۱۵ سوال و ۱۰ دقیقه.

ظاهرا زمان زیاده ولی نه واقعا 

ولی خب

امتحان رو خیلی خوب جواب دادم.

۷۵ از ۱۰۰ 

دفتر نقاشی خدا

درخواست حذف این مطلب

دفتر نقاشی 

خدا همیشه زیباست .

اما ;

فصل پاییز را

برای دل خودت 

آرام تر ورق بزن .

و تمامی رنگ ها را 

به خاطر بسپار .

که عشق 

لابلای همین 

رنگهای زیباست.


شباهت ؟

درخواست حذف این مطلب

آ وقت و شیفت

دارم آهنگ های بهنام بانی رو گوش میدم و کار میکنم.

رییس اومده و میگه :

گفت ایشون نسخه تُپُل تر شماست !!!

واقعا ؟

صبح است ساقیا ...

درخواست حذف این مطلب

صبحی دیگر رسید 

و من 

در انتظار تو چشم میگشایم 

و دلم 

لبریز است از دیدن خورشید جانم 

تا جان ببخشد و ذوب کند 

یخهای و اندوه را. 

تو با چشمانت زندگی و شادی را 

برایم به ارمغان می آوری. 

ساده می آیی و پر شکوه 

و چه میدانی 

از غوغا و بلوایی که بپا میکنی دردرونم . 

چشانم 

سخت تورا میجویند 

ای جاری زلال . 

ای ت ده بر دلت مهر. 

و من 

باز هم از دستانت 

شکوفه مهربانی می چینم امروز .

یک اتوبوس خاطره های مست

درخواست حذف این مطلب

حال آدم که دست خودش نیست !

ع ی می بیند،

ترانه ای می شنود،

خطی می خواند...

اصلا هیچ هم که نشده باشد

یکهو دلش ریش می شود !

حالا بیا وُ درستش کن .

آدم دلگیر منطق سرش نمی شود که ،

برای آن ها که رفته اند ،

آنها که نیستند ،

می گِرید ، دلتنگ می شود.

حتی برای آنها که هنوز نیامده اند !

دل که بلرزد

دیگر 

هیچ چیز سر جای درستش نیست

این وقت ها انگار ;

کنار خیابانی پُر تردُد ایستاده ای

تا مجال عبور پیدا کنی 

هم صبوری میخواهد هم آرامش

که هیچکدام هم نیست!

آدم تصادف میکند

با یک اتوبوس خاطره های مست !

دفتر نقاشی خدا

درخواست حذف این مطلب

دفتر نقاشی 

خدا همیشه زیباست .

اما ;

فصل پاییز را

برای دل خودت 

آرام تر ورق بزن .

و تمامی رنگ ها را 

به خاطر بسپار .

که عشق 

لابلای همین 

رنگهای زیباست.

آذر

درخواست حذف این مطلب

اولین روز آذر است.....

انارها ترک برداشته

مالوها را چیده اند

و من

عاشقانه تو را

از پائیز خدا

هدیه گرفتم.

اهل هرجا که باشی

پائیزتان با من یکی ست

اگر مالوهای دستانتان گل انداخت

مرا به نوبرانه ای گس مهمان کنید ...

که دوستتان دارم ...

دلیل اینکه بسیاری از افراد موفق مغرور و متکبر هستند چیست؟

درخواست حذف این مطلب

چرا افراد موفق متکبر هستند؟ 

اغلب افراد موفق از یک زندگی معمولی شروع کرده اند. خلاف آنچه تصور می شود، بسیاری از آنان رفتار مغرورانه ای ندارند و شاید عده ی زیادی از آن ها، شخصیت مهربان و خون گرمی داشته باشند. شما به عنوان یک فرد عادی روزگار خود را سپری می کنید. روزها وظایف و کارهایتان را انجام می دهید و شب ها به استراحت می پردازید و به صورت کلی با جریان عرف جامعه همراه هستید. 

اما روزی فرا می رسد که استعداد و ارزشتان کشف می شود. سرمایه گذاران بزرگ به سمت شما هجوم می آورند. روز به روز ارزش و اعتبار بیش تری پیدا می کنید و درهای موفقیت یکی پس از دیگری برایتان باز می شود.

افراد موفق

شاید در ابتدا قابل تصور نباشد، ولی به زودی متوجه می شوید افراد زیادی هستند که هر کدام چیزی از شما می خواهند و تمناهایی مانند گرفتن شماره ی تماس، پول، زمان، توجه، نصیحت، امضا و سفارش دارند. حتی بعضی افراد که آن ها را نمی شناسید، شروع به سوءاستفاده از شهرت و اعتبار شما برای منافع خودشان می کنند. اما بدتر از همه اینکه افرادی که گمان می کردید دوستانتان هستند یا حتی از خویشاوندان نزدیک، چهره ی واقعی خودشان را نمایش می دهند و به صراحت نقاب نجابت و محبت را از چهره برمی دارند.

در ابتدا به دلیل شخصیت و نجابت خانوادگی سعی می کنید به روی خودتان نیاورید. اما بالا ه کاسه ی صبرتان ذره ذره پر و لبریز می شود. سرانجام روزی تصمیم می گیرید برای اینکه بتوانید خلاقیت و رشد خود را حفظ کنید، بنا به توصیه ی عقل سالم برای حرفه تان اهمیت بیش تری قائل شوید. برای این منظور احتیاج دارید که یک چتر حفاظتی برای خود ایجاد کنید.

دیگر مثل سابق لبخند نمی زنید. درباره ی ع العمل هایتان بیش از پیش محتاط می شوید که مبادا دیگران حسن نیت و احترام شما را به حساب پذیرش آن ها بگذارند. در بعضی موارد کار به جایی می رسد که به خاطر اشتباهات ناچیز دیگران سریع از کوره درمی روید و سر آن ها فریاد می کشید؛ البته پس از آن احساس شرمندگی می کنید. شاید کمی هم احساس پشیمانی درباره ی این منش حفاظتی که برای خود پیش گرفته اید داشته باشید؛ اما مجبور هستید که ادامه دهید. وقتی که سهام داران منتظر بازگشت سرمایه گذاری شان روی شما هستند، دیگر مجالی برای تفکر درباره ی ده مسائل اجتماعی و آداب معا ی ندارید.

از این رو اغلب افراد موفق، ظاهری یا واقعی به تکبر روی می آورند. آن ها تمایل به جذب انبوهی از طرفداران، ستایش کنندگان، تماشاگران، منتقدان و ستارگان دارند که این مسئله عموما اهمیتی برای افراد عادی ندارد. در واقع تکبر پوسته ای برای حفاظت آن ها از خودشان و در اکثر موارد ظاهری است و منطبق بر شخصیت واقعی آنان نیست.


منبع : zoomit.ir


پ.ن : نه خودم رو موفق میدونم و نه مغرور.

این متن خیلی تاثیر گذار بود

خواستم با انی که این صفحه رو میخونن به اشتراک بگذارم.